بر سرحد دریا
نشانه
دلت
ماهی آن آتش
فشانه
برون زن
در به دریا
رها کن
هر چه دردا
همیشه مارها
می لولند
اما!
اگر ممکن بیافتد
فارق ال...
همای اوج سعادت بدام ما افتد-اگر ترا گذری بر مقام ما افتد.
بر سرحد دریا
نشانه
دلت
ماهی آن آتش
فشانه
برون زن
در به دریا
رها کن
هر چه دردا
همیشه مارها
می لولند
اما!
اگر ممکن بیافتد
فارق ال...
محرم رازی
که یک زمان
دل
شرح آن دهد
که چه گفت و چها شنید
ســـاقی بـیا
که عــشــق نــدا می کند بلند
آن کس کـه گفت
قـصـه ی ما هم صـدا می کند .
بی گمان
ازین پنجره کوچک
عشق می ورزم و امـــیــد
سـببی ساز خدایا
که پـشیمان نشویم
بودن و ماندن
اصـــرار می کنند.
جـاودانه باید زیست
سـرها
در گیج لای شاخه ها
بی آشیان مانده اند
سایه های خــبـر
بر گوش و چشم
تلالوئی دارند
تا روشنای راه
آوازی
در اعماق روح و اندیشه
به دل می نگارد
جاودانه باید زیست!
اما
همچنان
سایه چشمها
در دل و جان تو
غوغا می کنند
اگر جــاودانه ای است.
تا انتظار
در شب
رو به صبحدم
می توان جست
شبی که نیشی بلند
در دشت ســـرخ شـقـایق دارد
انتظاری
که بــی رحمانه به طول می کشد
امــــا
با فــریادهای شور و شوق عاشقانه
تــا قـدوم روز مزین می شود
روزی در اوج هـسـتی
اگـــر مـســت
بـیـگـمـان هــــســتـیـم.
ستاره ها درخشیدند
و مــا
بر این زمین
غوغا برپا کردیم
نقش و نگار زیبای آسمان را
در پرتوی نور جستیم
که بر این زمین برهوت
آشکار شـود
اشـکـهـای این زمینی انسان را
در یــافـتـیم
و باران را نشانه گرفتیم
آیــه های دیـگر
بـر تـو جـاریـست
ای جــان نـثـار.
عروس سـبز بـهار پردیدار
آن هنگام
که سپیده پایش را
بر گـسـتره ی زمین می گذارد
چه زیـبـا
رقصنده و پرفــریاد
در نـسـیمـی بـی تـردید
از مـیـدان آســـمـان
چــشـمان آفـرینـش
به زمـین مـی آیـد
آن هـنگـام
بـا هم مـی خـوانیم
آوازی یک دست و پـرصــدا
چـون رعــد پر دیــدار.
در ژرفای نــور
رنج دیــرینه ی آبگیر را
به دور می فـکنم
شــکوه
در فـراسوی جـانم
قـدحی در می کشد
با لـبـانی متبسم
به دریــاچـه ی نور
صبح گـاهان
بـه تـو مـی انـدیـشم
تا که از وصــف تـماشـایت
خـورشید و مــاه
در تـو زیـبا شـونـد.
درهــای خـیال را
با سـپـیـد می شویم
گنجشکـها
جیک جیک کنان
به پرواز می آیند
مـرده شور این حواس پرتی ام !
به ساعت خانه تیز می شوم
ســـال تحویل است!
آمــاده ی تاخیر نیست
انتظار در گــشــوده است.!!!!
در قـلـبی درد کشیده
سـامـانی در درخــت تــو
آرزوی پاک سرگیچه آور
سایه و سامان
پیراهن برگ در درون کوچه ها
فرصتی برای سطر عشق
می روم چراغ عشق را روشن کنم
لای چشم در تاریکی.
روی سطر شعرم
پرواز می کنند
کمی در تاریکخانه !
سایه ها غوغا می کنند
راز حرکت نـور
کوچه های پرخواب را
سربالا می کنند
لبخندهای شعبده (به وقت لزوم)
پــرواز می کنند.
حـاصـل چـشـمانش
حـیـرتی مـبهـم بـود
چـــک پنجاه هزارتومانی به هر ایرانی
در هــر مـــاه
وهــم پـیـشــرو
برای دمــوکــراسی
تـرجیع نشستن بر کــرســی
جـنگ و دیگر هیچ
امــا
صـلـح زنجیری است آزاد.
درختی بودی که سامانی در برت داشت
ســرت گیج مــی رود
اگر که لای شاخه هایت را ببینی
چــشــم پـرندگان بی آشیان را ببین
افتاده بـودی و درختی نبودی
اگــر که صبح
روشنائی خـورشـید بـزرگمـهر
در درون کوچــه های شــهـر
ســپــید بر گـردنت
طــــوق مــی انداخـت!.
پر شده است
خمـــــــــیازه می کشیم و
آب رود و دریا در حرکت است
خواب های پریشانمان
به این آب رود و دریا
دل خوش است
دمی ده ای خــــدا
تا که فـــردا
می خــوش است.
سود و سرمایه بسوزی ومحابا نکنی
و..................(حافظ)
پــشـت پـنـجـره
به نـگاه نشست
شـیـشـه شــکـست
روح ســکـوت نیز
آنـگـاه
چــشــم هـایش
با آب دیـــده شـسـت
هــمزمـــان
آوازی در بـطنـی بیقرار
شنیدن گرفت
که می خـواند:
آتش زهـد دریـــا خـرمن دین خواهد سوخت
حـافـظ ایـن خــرقــه ی پـشمـینه بینداز و برو.
راه بندان همچنان ادامه دارد.!
کشمکش بی وقفه
پوکه هائی بی شمار در بستر گرم خیابان پراکنده است
لعنتی ها
اجساد را
مثل گوسفند مثله شده
همواره بر آسفالت نفتی خیابان می کشند
به کجا می روند
این گمشدگان
آغاز افقی تازه!
هنوز راه بندان است.
از پـشت پنجره ی فریاد
گلها را آب می دهم
گلهای سرشار از لبریز
در انتظار عشق
تا آفتابی در آسمان لحظه
رودخانه ی روشنای روز
بر پرچم دلم
افراشته است.
از تهی سرشار
با بـهــاری که در اکنون نیست
دوستان و دشمنان را می شناسم من
زنـدگــی را دوست می دارم
مرگ را دشمن.
بـا تــو می گویم
ای زلال تلخ شورانگیز
با تو هــسـتم
در سکوتت غرق
خـــرمــشـهـر
طعمه ئی دیگر
مـن گمانم
دستهایی است
در این باور
این هــمــه جـنایت
دگر نشاید باور کرد
با این همه شهادت!!!!!
تا به اکنون ستاره ی مهدی اخوان ثالث
در چشمم ستاره می نشاند
هر لحظه رنگی تازه دارد
فریاد وقت تا مفهوم
با گوهری سبز
هنوز
چشمان احمد شاملو
راز آتش است
هنگامی که عشق
به جنگ تقدیر می شتابد
هنوز
اسب سپید وحشی منوچهر آتشی
با نعل نقره وار
خورشیدی ز اوج قله ها
به سحرگاه پرنسیم می رساند
هنوز
گنجشک های گرسنه
از پیش پای شیهه ی اسب
نشسته
درگشوده است
بر بال خشم
ای اسب سپید وحشی
ترا می جویم.
دوباره
باز هم
آوای غمگین شان
طنین شوق برمی انگیزد
با صدای آوازشان
مهتاب نیمه شب
آشکار می شود
نوشته بودی
در میان این همه نگاه
صفیر سپیده ی تو
جاودانه می شود
خوش ترین چکامه ی قرن
در کوچه باغ های آتش شفق
تفسیر می شود.